تبليغاتX
از نو ... INNOVATION
از نو ... INNOVATION
" به سان رود ... كه در نشیب دره سر به سنگ می‌زند، رونده باش، امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست، زنده باش
Easy is to weep for a lost love. Difficult is to take care of it so not to lose it.

جمعه پانزدهم خرداد 1388 :: 4:7 بعد از ظهر :: به قلم : رک

تارنمای طرح الهی ام را بر من نمایان کن
کنون پیاده گز میکنم  این راه سراسر مه آلود را
مه همه جا را فرا گرفته است
تمیز راه از بیراهه  ممکن نیست
مه شکن قلبم را روشن کن
 میدانم، راه بسیار است
اما این تن خسته را یارای پیمودنش نیست 
انگار قدری ضعیف تر شده ام
اثری از آن اراده آهنین  نمی یابم
دست وپا می زنم در تنهایی خود
 چراغ اتاق  چند باری چشمک می زند
واینک تاریکی هم خود را میهمان  تنهائیم می کند
کمی آن طرف ترعقربه های شبرنگ ساعت  گذر بی توقف زمان را نشان میدهد
 وباز می گویم
تار نمای طرح الهی ام را بر من نمایان کن
   

نوشته شده در تاریخ جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 4:7 بعد از ظهر |لینک ثابت
موضوع : دل نوشته | به قلم : رک



شنبه نهم خرداد 1388 :: 2:28 قبل از ظهر :: به قلم : رک

ایستاده ام  هنوز در انتهای حضور

به خیال  چرخش دوباره نگاه تو

تصویر تو مبهم تر از همیشه میشود

هر لحظه که میگذرد  از عمر من

سخت است نشستن به انتظار خیال پوچ

پوچ است  همه عشقی که لبریز گشته ام ز آن


امشب یک به یک برگهای  دفتر خاطراتم را به شعله های آتش سپردم

و تو زبانه کشیدن شعله های آتش را در چشمانم  نظاره کردی و هیچ نگفتی

کاش از یاد بردن را نیز می آموختم

 

نوشته شده در تاریخ شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 2:28 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : شعر | به قلم : رک



یکشنبه سوم خرداد 1388 :: 5:21 بعد از ظهر :: به قلم : رک

رسید آن زمان که انتظارش را می کشیدی

اکنون زمان در اختیار توست

ببینم چه می کنی با آن

اینجا همان نقطه آغاز است

آغاز فصلی نو از زندگی ات 

می دانم چه  می خواهی بگویی

اما نه  این نقطه مانند نقطه های قبلی نیست

سطل زباله زیر میز است. افکار کهنه ات را در آ ن بریز

برخیز دیگر وقت نشستن نیست ...


پ ن :

میگن هر جا که بری آسمون همون رنگه

 ولی من خیلی موافق نیستم . رنگ آسمون هرجا با جای دیگه فرق می کنه

حالا  خیلی مهم نیست چه رنگی باشه . مهم اینه که تو با اون رنگ  حال کنی!

حکایت ما هم اینجوریه دیگه...

درسته که آبی روشن قشنگتره...

ولی خب چه میشه کرد. انگار دودی  بیشتر بهم میاد.

بگذریم...

 

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 5:21 بعد از ظهر |لینک ثابت
موضوع : دل نوشته | به قلم : رک



چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 :: 2:17 قبل از ظهر :: به قلم : رک
این روزها اوضاع و احوال فکریم بد جوری ریخته بهم.موندم بین یه عالمه

علامت سوال ؟؟؟؟؟؟

.تو کشورهای مختلف ،مردم ادیان متفاوتی دارند .

و خصوصیات خدایی که می پرستند یجورایی باهم فرق میکنه .

خدای عیسی .موسی .محمد . زردشت و.... دارای خصوصیات یکسان نیستند.

در هر کدوم از این ادیان و فرقه های دیگر خداپرستی تعریف خاصی از خدا و انسان و وظایف انسان در قبال خود .جامعه و خدا  وجود دارد.

کاری به این مساله نداریم . نکته دیگر اینکه زمان ظهور همه این ادیان بر میگردد به ۱۴۰۰ تا چند هزار سال پیش . و از ان زمان به بعد برای انسان امروزی هیچ پیامبر دیگری ظهور نکرده است .

و این ادیان از انسان امروز نیز خواسته اند که همان تعالیم و دستوراتی  که برای انسان عصر جاهلیت  آورده شده را قبول و اجرا نماید تا رستگار شود .

من کاری با واقعیت داشتن یا نداشتن  ظهور پیامبران الهی در آن زمان ندارم.

و نمیدانم  ایا من انسان امروزی  هم باید لزوما از ان ادیان پیروی کنم و خالق هستی را به گونه ای که انها گفته اند بشناسم .

و باز هم کاری به وجود یا عدم وجود خدا  به عنوان خالق هستی ندارم.

فرض را بر این میگیریم با توجه به مطالعات و شواهد عقلانی موجود خدای واحد  ای خدایانی مسئولیت خلقت این جهان را دارند .

آیا شناخت  این خدا یا خدایان لزوما از طریق این ادیان الهی و غیر الهی صورت میگیرد؟

ایا انسان خلق شده برای خوف از خدا و پرستش او ؟

آیا انسان خلق شده تا خطا کند و  بعد از مرگ در جهانی ماورای این جهان که گویا ابدی هم هست مجازات شود؟

نمیدانم  همچنان هزاران سوال دیگر  در مغزم رژه میروند و هیچ جوابی برای هیچ کدامشان ندارم .

از همه اینها بگذریم

آیا من قدرت این را ندارم که خود به راز هستی  وخلقت پی ببرم   و خود خالق خود را بیابم  .با او به طریقی که خود دوست دارم حرف بزنم  اورا سپاس گویم و طلب کمک از او نمایم ؟

نمیتوانم خوب باشم خوب فکر کنم   .موجودات هستی را دوست بدارم  برایشان دلسوزی کنم  .خدمت کنم  به کمال برسم  اما کاری با هیچ دین و پیامبری نداشته باشم ؟ 

 

 

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 2:17 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : دین | به قلم : رک



شنبه بیست و دوم فروردین 1388 :: 2:48 قبل از ظهر :: به قلم : رک
نمیدانم ،همیشه از فرهنگ غنی ایران شنیده ام  . قدرت پادشاهی ایران هم که زبانزد

خاص و عام بوده .

ایرانیان پیرو اموزه های زرتشت بوده اند ." هنوز تاریخ دقیقی از زمان ظهور زرتشت در دست نیست .

اما حدودا بر میگردد به ۳۷۰۰ سال پیش ."هنوز هم در بسیاری از دانشگاههای اروپا آموزه های زرتشت

تدریس میشود  ولی خیلی جاها اسمی از زرتشت آورده نمیشود .

نمیدانم چرا هرجا در اداره امور به دین  یا بهتر بگویم به سردمداران دین بها داده میشود فساد و تباهی به بار می اید .

مغ های زرتشتی زندگی را بر مردم سخت کرده بودند .تاثیر قواننین  تعطیلات و... بر اقتصاد وفرهنگ جامعه ..تعدد زیاد زوجین برای پادشاهان  وقت .

ظهور مانی و مزدک .و گرایش بخشی از جامعه  به سوی آنان

ایجاد سرخوردگی و تفرقه در میان لشگریان و جامعه.

بروز جنگ نهاوند و کناره گیری بخش مهمی از سپاه ایران به نفع دشمن .

کشته شدن رستم فرخ زاد و بر زمین افتادن درفش کاویانی.

نهایتا شکست پادشاهی ایران و سلطه  ننگین اعراب  بر کشورمان ایران.

و اینجا شروع فصل جدیدی از تاریخ ایران.

مهم نیست     سرخوردگی مردم ،ویا پویایی دین جدید  ویا جبر وتهدید اعراب. باعث شد رفته رفته فرهنگ و دین اعراب سیطره خود را بر این مرز و بوم پهن کند.

و افسوس که غالب افرادی که بر روی کار آمدند  رسم امانت را بجا نیاورده و هر کدام  در حد توان خود  بخشی از خاک این بیشه کهن را تقدیم بیگانه  نمودند.

ما که روزی مشق قدرت برای دنیا بودیم  شدیم الت دست  بیگانگان .و باز هم سرخوردگی.

و این داستان ادامه داشت  .... متاسفانه نبود دانش سیاسی واجتماعی در بین عامه مردم  باعث شد عده ای بتوانند با استفاده از ابزار دین  و به بهانه ازادی این بیشه کهن   از دست گرگهای زمان و....

با کندن چاهی عمیق مردم را از چاله به چاه بیندازند.

و باز هم شروع فصلی جدید  از تاریخ این بیشه کهن .

و در این فصل بسیار بیشتر از گذشته  اصالت و انسانیت ایرانی  زیر پا له شد

و ما اکنون حضور داریم  و لمس میکنیم حقارت را ، رنج را  و جنایت را  .

انها شیر های بزرگتر را غتل عام کردند  و گروهی را خانه نشین کردند  .

و بچه شیر ها را  مانند شغال تربیت کردند تا یادشان برود که شیر بودند .

افسوس و صد افسوس به این همه جنایت ، به این همه رذالت .

ولی ایمان دارم  که هنوز خون همان شیران  در تک تک رگهای ما جریان دارد .

و ایمان دارم که مارا راهی نیست جز بازگشتن به رو زگار اصل خویش.

به گفته دوست خوبم لیدی باید عینکهایمان را به چشم بزنیم  و ببینیم که چطور خوابمان کرده اند، این بت های توخالی.

ایمان دارم که خیلی دور نیست آن زمان که غرش  شیران این سرزمین گوشهایشان را کر کرده وپا به فرار میگذارند.

و باز هم ایمان دارم که دور نیست آن زمان که با افتخار فریاد بر می آوریم

اینجا ایران است   مهد شیران است

 


پ ن : با تشکر از هم فکری دوست خوبم هومن
نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 2:48 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : اجتماعی | به قلم : رک



پنجشنبه بیستم فروردین 1388 :: 2:50 قبل از ظهر :: به قلم : رک
 

همینطور که داشتم کتابهای قدیمی مو  مرتب میکردم  ناخودآگاه این جمله نظرمو جلب کرد

 "اینجا ایران است  مهد شیران است."

بی اختیار خنده تلخی بر لبانم نشست. "مهد شیران !"

وتمام روز ذهنم را مشغول خودش کرده بود.

واینک چه سخت پیدا کردن شیری در این بیشه پهناور !

ویا شاید هست و من نمیبینم؟!

آیا براستی نسل این شیرهای پارسی منقرض گردیده ؟

یا شاید خود گوشه نشینی را اختیار کرده اند

و یا شاید هم از این بیشه کوچ کرده اند؟!

تاریخ را که ورق میزنم بی اختیار دلم میگیرد

براستی چه بر سر این بیشه آمد؟

چه کسی  دار و ندار مارا به یغما برد ؟

اصلا چطور برد؟

مگر شیران ما در بیشه نبودند؟

و اگر بودند چطور همچین اجازه ای دادند؟

  ادامه دارد.....


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 2:50 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : اجتماعی | به قلم : رک



دوشنبه هفدهم فروردین 1388 :: 1:29 قبل از ظهر :: به قلم : رک
امروز دیگه همه چی تموم شد

آب پاکی رو ریخت رو دستم و رفت

و این بود نتیجه هجده ماه انتظار

هجده ماه زندگی با خیال بودنش

اما او هرگز نبود و نخواست که باشد

نمیدونم چرا زندگی من شده  همه اش تجربه کردن شکست!

و واقعا نمیدونم چرا همه محاسباتم نتیجه عکس میدن؟!

و باز هم نمیدونم ،حالا باید فریاد بزنم .....

و یا برم یک گوشه بشینم و زانوی غم بغل کنم؟

اما نه !!!

. نقطه سر خط

بازی زندگی چیز دیگه ای به من یاد داده

"چه موفق بشم و چه شکست بخورم با توکل به خدا همه چیز رو موفقیت فرض میکنم"

میدونم که خدا چیزی فراتر از اونی که ازش خواستم رو بهم میده

من به اون اعتماد دارم ، پس دلیلی نداره  ناراحت باشم.

اینم  میندازم گردن خدا و خلاص...

یه نفس عمیق میکشم تا اکسیژن تازه وارد سلولام بشه

حالا دوباره احساس سبکی میکنم

باید   ازنو  شروع کنم  با یه انرژی تازه

مهم نیست چندبار  دیگه زمین میخورم

مهم اینه که وقتی اون با منه هرگز خسته نمی شم.

. نقطه سر خط

خدایا خوشحالم که زندگی خود را به تو  سپرده ام

دیگر هیچ باکی از شکست ندارم

زیرا میدانم که آنچه تو برایم  بخواهی  عین پیروزی است.


پ ن : گاهی لازم نیست به کلماتی که  آدما ادا میکنن خیلی توجه کنیم  ،حسی که تو حرف زدنشون وجود داره  خیلی گویا تر از خود کلماته.

پ ن :امروز درس بزرگی گرفتم . حالا مسیر زندگیم تغییر میکنه .

 

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 1:29 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : دل نوشته | به قلم : رک



دوشنبه دهم فروردین 1388 :: 2:45 قبل از ظهر :: به قلم : رک
هنوز هم همه جا تاریک است

ولی انگار چشمانم به این تاریکی  خو گرفته اند

اکنون می توانم  حضور خدا را در تک تک لحظه هایم حس کنم

او در کنار من است ،وبار غم مرا به دوش خود میکشد

ومن چه سبک قدم بر میدارم

و چه حس خوبی دارد  این بی وزنی

انگار اینجا  قانون جاذبه نیوتون  وجود ندارد ،زیرا اگر

 جاذبه باشد وزن هم هست  ولی من اکنون بی وزنم .

دیگر هراسی به دل ندارم  چون همه چیز را به او سپرده ام ،

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 2:45 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : دل نوشته | به قلم : رک



جمعه هفتم فروردین 1388 :: 4:56 بعد از ظهر :: به قلم : رک
همه جا تاریک است

جایی را نمی توان دید.


پ ن:نمی دانم هنوز هم خدا هست ؟
نوشته شده در تاریخ جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 4:56 بعد از ظهر |لینک ثابت
موضوع : دل نوشته | به قلم : رک



دوشنبه سوم فروردین 1388 :: 0:18 قبل از ظهر :: به قلم : رک
یه وقتایی اوضاع اونطوری که میخوای پیش نمیره .

با اینکه ازقبل واسش برنامه ریزی کردی

ولی موقعش که میشه به تته.. پته .. میفتی .

انگار همه اون حرفهایی که میخواستی بگی بال در آوردن و از کله ات پریدن بیرون .

حالا توئی و اونه و یه دنیا سکوت ...

میگه خب ؟!...

تو هم واسه اینکه فکر نکنن  لالی  شروع میکنی از این در و اون در حرف زدن

تا شاید کم کم یادت بیاد که اصلا واسه چی اومده بودی !...

بعداز اینکه حسابی با محیط کنار اومدی  و حرفهایی که واسه گفتنشون لحظه شماری میکردی یادت اومد ....

داور سوت پایان و  میزنه و باید پاشی بری...


پ.ن۱:البته خب یخورده چاشنی طنز هم بهش اضافه شده

پ.ن۲:اینم باید بگم  که داورش خیلی انصاف به خرج داد و ۲۰ دقیقه وقت اضافه  در نظر گرفت.

 

Ms.rni

نوشته شده در تاریخ دوشنبه سوم فروردین 1388 ساعت 0:18 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : دل نوشته | به قلم : رک



سه شنبه بیستم اسفند 1387 :: 3:16 قبل از ظهر :: به قلم : رک
نمیدونم فردا روز بزرگی خواهد بود یا نه؟...

 مارک فیشر میگه: "نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت میبری.

انسان متوسط از ترس حرف دیگران یا از دست دادن امنیت هرگز جرات

نمیکند کاری را که دوست دارد به انجام برساند"

و همین  ترس لعنتی  چه فرصتهایی را که از ما نمیگیرد!

فکر میکنم دیگر  وقت آن رسیده که به انجام برسانم  انچه را که واقعا دوست دارم.

دیگر کاری با" اما " "اگر"  و "شاید" ندارم .

و اگر طلسم این سکوت باید شکسته شود وقت آن همین حالاست ؟

ساعت ۳:۰۰ بامداد است  تا ساعتی قبل  تو ی خیابونای خلوت شهر

 خیلی آروم در حال رکاب زدن بودم/

"  تا حالا اینقد  دقیق به صدای زوزه باد گوش نکرده  بودم .

ابرای سیاه اروم اروم  دارن ماه و پشت خودشون پنهون میکنن .

اونطرف میدون  راننده ها  منتظرن تا  مسافرای برون شهری از راه برسن

کم کم صدای زوزه باد جای خودشو به  رعدوبرق  آسمون میده.

هنوز از بارون خبری نیست .

فکرای جورواجور پشت سر هم میان و میرن

و من همچنان آروم رکاب میزنم

احساس خفگی میکنم . دوست دارم داد بزنم .و صدای رعد رشته افکارمو  پاره میکنه .

به انتظار کشیدن عادت کرده ام .میترسم  با انجامش  دیگر همین انتظار را هم نداشته باشم

.سنگینی پلک هامو  احساس میکنم.

کم کم قطره های بارون  از دل ابرای سیاه بیرون میان و خودشونو به زمین می رسونن.

ولی انتظار تا کی ؟ تا زمانی که چشم باز کنی  و ببینی همه چیز تموم شده ؟

نه ! فردا پایان  همه چیز است . همه این  در انتظار بودن ها .پایان ترس از همه اما و اگر ها ".

هنوز خیلی خیس نشدم . دوچرخه رو میذارم گوشه حیاط .میدونم که امشب هم نمیتونم بخوابم

نمیدونم فردا روز بزرگی خواهد بود یا نه؟...

نمیدونم می تونم نابغه باشم یا نه ؟

 

 

ms.rni

نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 3:16 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : دل نوشته | به قلم : رک



سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 :: 5:23 بعد از ظهر :: به قلم : رک

میدونم سرت شلوغ ...

یک نگاهی به دور و برت بنداز

ببین میتونی منو ببینی ؟

خیلی دور نیستم

      ***

دارم  از راهروی تنهایی خودم عبور میکنم

ولی هنوز نمیدونم اونطرف این راهروی  سرد و تاریک  چی انتظارمو میکشه !

تاول های کف پاهام  نمی خوان که ادامه بدم

و تو هنوز مشغولی ...

میدونستی گاه ساعتها وگاه روزها منتظر پاسخت می مانم ... اما دریغ ...

و تو هنوز مشغولی

     ***

آن طرف این راهروی سرد تاریک هر چه که باشد به جان میخرم...

شاید آن شروعی دوباره  وسلامی نو به زندگی باشد

و شاید هم پایانی غم انگیز ...

اما من عبور خواهم کرد

خیلی دور نیست

 

ms.rni

نوشته شده در تاریخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 5:23 بعد از ظهر |لینک ثابت
موضوع : دل نوشته | به قلم : رک



سه شنبه ششم اسفند 1387 :: 4:45 بعد از ظهر :: به قلم : رک

http://www.postreh.com/phprs/picture/barbara/The_Broken_Mirror_Effect_by_croissance.jpg

رقص آرام

SLOW DANCE

 
 

این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.
This is a poem

written by a teenager with cancer.She wants to see how many
people get her poem.

 

او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند.

It is quite the poem. Please pass it on.
این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید..
This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است

 


SLOW DANCE

رقص آرام


Have you ever
watched kids


آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید


On a merry-go-round?

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟


Or listened to
the rain


و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،


Slapping on the ground?


آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟


Ever followed a
butterfly's erratic flight?


تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟


Or gazed at the sun into the fading
night?


یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟


You better slow down.


کمی آرام تر حرکت کنید

Don't dance so
fast.


اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
Time is short.


زمان کوتاه است
The music won't
last


موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

Do you run through each day

On the
fly?


آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
Do you hear the
reply?


آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد
Do you lie in your
bed


آیا در رختخواب خود دراز می کشید
With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره 
Running through
your head?


در کله شما رژه روند؟
You'd better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
Don't dance so
fast.


اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.


The music won't
last. موسیقی دیری نخواهد پائید
Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،


We'll do it
tomorrow?
"فردا این کار را خواهیم کرد"


And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده اید
Not see
his


که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
sorrow?

Ever lost touch,
تا بحال آیا بدون تاثری
Let a good
friendship die


اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

 

or call
and say,'Hi'
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
You'd better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
Don't dance
so fast.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.
The music won't last.موسیقی دیری نخواهد پایید.   

When you run so fast to get somewhere
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
You
miss half the fun of getting there.
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
When you worry and hurry
through your day,
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
It is like an unopened
gift....
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
Thrown away.

Life is not a
race.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
Do take it slower
کمی آرام گیرید
Hear the
music
به موسیقی گوش بسپارید،
Before the song is over.
  

  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.    

نوشته شده در تاریخ سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 4:45 بعد از ظهر |لینک ثابت
موضوع : شعر | به قلم : رک



یکشنبه چهارم اسفند 1387 :: 2:29 قبل از ظهر :: به قلم : رک

 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو انسان  نیستی" .

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.

فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم.. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم

اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای دوست دخترم تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هرحال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم ! پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره ! جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.

با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود،لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به دوست دخترم هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند! با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدن. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.


توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخود آگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد! پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. دوست دخترم در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. دوست دخترم انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو روبا پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.


پ.ن

درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید

پ.ن

منبع:/// مجله موفقیت ///  

نوشته شده در تاریخ یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 2:29 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : داستان | به قلم : رک



شنبه سوم اسفند 1387 :: 3:55 بعد از ظهر :: به قلم : رک

 

خستگی . افسردگی.سردرگمی...    نا امیدی.بی تحرکی...

خاطرات تلخ ...شکست ... سرخوردگی ... فکرای خط خطی...

ای کاش.....

اینقد از این فکرای بد  دورو برم هست  که منو تو خودشون غرق کردن.

هر چی دستو پا میزنم بیشتر غرق میشم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

/من هر چی داشتم واسش گذاشتم  ولی  اون  زندگیمو از هم پاشید.

/خیلی زحمت کشیدم  همه امیدم به این کار بود ....ولی قبول نشدم .

/آخه هرچی بدبختیه باید سر من بیاد ؟

/دیگه چه دل خوشی تو زندگیم باقی مونده که دلمو بهش خوش کنم ؟

/به هر دری میزنم بسته است . راهی نمونده امتحانش نکنم .مخم داره میترکه!

------------------------------------------------------------------------------------------

/میبینی که چه ظلمایی داره بهمون میشه ما باید وضعمون این باشه ؟

/چی بودیم و چی شدیم !!! یک دنیا افتخار و غرور ...اما حالا چی داریم؟

/اینا هیچی واسشون مهم نیست .. 

/ظلم و فساد همه جا رو گرفته .هرکی به هر پستی که میرسه فقط به فکر پر کردن جیبای خودشه.

/دیگه هیچ امیدی نیست . نمیشه کاری کرد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

!!!CUT!!!

بیا بشین.یه لیوان آب خنک بخور

چنتا نفس عمیق بکش...

INNOVATION

حالا از نو...

                                                                

 اينايي كه گفتي همش درست...
منم قبول دارم ،مخ آأم سوت ميكشه
ولي حالا بيا يه جور ديگه بهش نگاه كنيم.
***
از اين دسته مشكلات و صدها مشكل جورواجور ديگه تو زندگي همه به نوعي وجود داره .
خيلي از اين مشكلات هم به اين راحتي ها دست از سرمون بر نمي دارن.
***
اما يه وقتهايي تو عمقشون كه ميري  يه سري نكات مثبت هم ميشه از توشون استخراج كرد .
بايد حسابي حلاجيشون كرد و اون نكته مثبتو در اورد.
بعد با ذره بين بيارش جلو تا حسابي به چشم بياد.
اونقدي كه خود مشكله كمرنگ و كمرنگ تر بشه
***
آره خب ميدونم ،يه وقتهايي هم هر چي زيرو روش ميكنيم  ميبينيم نكته مثبت كه نداره هيچ تازه يه جنبه هاي جديدي
هم ازش رو ميشه كه بيا وببين
حلشون هم كه ما نيست.
پس چاره اي نيست راهمونو عوض ميكنيم كه اونا سرراهمون قرار نگيرن
.نگو نميشه  خوبم ميشه
بجاي اونا فكراي خوبو جايگزين كن
فكر كردن به اين بديها ذهن و فكرمونو به هم ميريزه
بايد ياد بگيريم به چيزاي خوب فكر كنيم . نكته هاي مثبت ياد بگيريم . كتاباي مفيد كه بهمون انرژي مثبت ميدن و بخونيم
.از همين حالا ميشه تغيير كرد و از نو شروع كرد    INNOVATION 
با يه ديد نو به زندگي
با همه قدرت به پيش....   
  

 

نوشته شده در تاریخ شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 3:55 بعد از ظهر |لینک ثابت
موضوع : اجتماعی | به قلم : رک



جمعه دوم اسفند 1387 :: 3:5 قبل از ظهر :: به قلم : رک

                                        شعر عقاب

                        زنده یاد پرویز ناتل خانلری

گشت غمناک دل و جان عقاب                         چو ازو دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید                             آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد                              ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی نا چار کند                         دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره ی کار                         گشت برباد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت                       ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران                       شد پی بره ی نوزاد دوان

کبک ، در دامن خار ی آویخت                        مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید                            دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد، سر دیگر داشت                            صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر                      زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ آید زود                        مگر آن روز که صیاد نبود

آشیان داشت بر آن دامن دشت                          زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده                         جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زیسته افزون ز شمار                          شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب                               ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت: ای دیده ز ما بس بیداد                             با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی                                 بکنم آن چه تو می فرمایی ››

گفت: ما بنده ی در گاه توییم                             تا که هستیم هوا خواه تو ییم

بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟                          جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟

دل ، چو در خدمت تو شاد کنم                           ننگم آید که ز جان یاد کنم ››

این همه گفت ولی با دل خویش                          گفت و گویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون                          از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود                             زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد                                  حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید                          پر زد و دور ترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب                            که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب

راست است این که مرا تیز پر است                      لیک پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت                          به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست                           مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شهپر و این شوکت وجاه                          عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز                                    به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

پدرم نیز به تو دست نیافت                                   تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین                                      چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت بامن فرمود                                    کاین همان زاغ پلید است که بود

عمر من نیز به یغما رفته است                               یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟                           رازی این جاست،تو بگشا این راز››

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری                          عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست                              دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود                                       آخر از این همه پرواز چه سود ؟

پدر من که پس از سیصد و اند                                 کان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت که برچرخ اثیر                                     بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز زبر خاک وزند                                        تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر                                 باد را بیش گزندست و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک                                      آیت مرگ بود ، پیک هلاک

ما از آن ، سال بسی یافته ایم                                    کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب                                   عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است                                 عمر مردار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان ست                                   چاره ی رنج تو زان آسان ست

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی                               طعمه ی خویش بر افلاک مجوی

ناودان ، جایگهی سخت نکوست                                به از آن کنج حیاط و لب جوست
 
من که صد نکته ی نیکو دانم                                    راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ، اندر پس باغی دارم                                        وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست                                        خوردنی های فراوانی هست ››

****

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ                                 گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور                                 معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان                                     سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند ز راه                                         زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه

گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست                             لایق محضر این مهمان ست

می کنم شکر که درویش نیم                                        خجل از ما حضر خویش نیم ››

گفت و بنشست و بخورد از آن گند                                تا بیاموزد از او مهمان پند

****

عمر در اوج فلک برده به سر                                      دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش                                        حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر                                              به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه ی کبک و تذرو و تیهو                                         تازه و گرم شده طعمه ی او

اینک افتاده بر این لاشه و گند                                       باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود                                      حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش                                    گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر                                       هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست                                        نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود به هر سو نگریست                                      دید گردش اثری زین ها نیست

آن چه بود از همه سو خواری                                        بود وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست ازجا                                        گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز                                         تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی                                            گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد                                              عمر در گند به سر نتوان برد ››

****

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت                                            زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد                                               راست با مهر فلک ، همسر شد

لحظه‎ یی چند بر این لوح کبود                                       نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود


پ.ن

پرویز ناتـل خانلری در اسفند ماه سال ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران متولد شد

دکتر خانلری که تا آخرین روز سقوط رژیم سناتور انتصابی بود ، بعد از انقلاب به زندان افتاد و ۱۲۰ روز در زندان به سر برد و نام او را جزو غارتگران دوره طاغوت اعلام داشتند . بعد از آزادی از زندان در ۱ شهریور ۱۳۶۹ در حالی که از بیماری و نداری رنج می کشید در ۷۷ سالگی فوت کرد.

پ.ن  از مجموعه ماه در مرداب (مجموعه شعر)

 

نوشته شده در تاریخ جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 3:5 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : | به قلم : رک



دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 :: 3:49 بعد از ظهر :: به قلم : رک

منتظرت مي مانم

خدایا تو  خود بهتر میدانی  که در دلم چه غوغائیست

چه سخت است  به زبان آوردنش

نمی دانم چطور باید به او بگویم

در همان نگاه اول جور دیگری بود

 وقتی که نشستم  او از من سوالی پرسید و من پاسخش دادم

و بعد صدای خنده آنها ...

انگار منتظر پاسخ من بودند

روزها می گذشتندو  هر روز اشتیاقم برای دیدنش بیشتر

اماچه زود گذشت آن روزهای قشنگ  

حال من ماندم  و یک دنیا خاطره  از او ...

تو که میدانی  هنوز یادش همدم  تمام لحظه هایم است

کاش میتوانستم همین  حالا به او بگویم ...

قدری  زود است ؟

دیگر طاقتم تاب شده است

"خب دوستش دارم . می خواستم خوشحالش کنم

تو که میدانی شادیش  چقدر شادم میکند

کاش دلگیر نباشد

....داستانی شد برایم این هدیه"

روزی فریاد  بر می آورم  و به او می گویم ....

آن روز خیلی دور نیست

خوشحالم که  با منی 

و با بودنت  هراسی به دل ندارم

ممنونم

 Ms.rni 

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 3:49 بعد از ظهر |لینک ثابت
موضوع : دل نوشته | به قلم : رک



جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 :: 12:11 بعد از ظهر :: به قلم : رک
 

صدای رعد خوابم را پریشان می کند .به زحمت از جایم بلند میشوم .

پرده را کنار میزنم  آسمان هم دل پری دارد امشب

از اعماق وجودش می غرد و سیل اشک از چشمانش سرازیر میشود.

انگار حال و هوای دلمان  مثل هم است ...

پالتوام را روی شانه ام می اندازم و به حیاط می روم  تا قدری با هم همدردی کنیم .... خاطره ها دارم از این باران ...

سرم را بالا می اورم و به عمق  نادیدنی آسمان خیره می شوم

قطره های باران صورتم را نوازش می کنند و روحم  را با خود به آن سوی   خیال می برند...

چشمانم را می بندم وصدای قطرهای باران را می شنوم .لحظه ای بعد .

 نگاهم را بر میگردانم  چه زیباست تلاقی باران با نور  چراغ ...

دلم هوایی میشود .... میزنم بیرون ...

دیگر همرنگ باران شده ا م  خیس خیس

جز منو باران کسی در  کوچه نیست .

باران .من  و یک دنیا خاطره ...

--------------------------------

""""ـ چترتو ببند تو رو خدا  دلت میاد روتو از بارون بپوشونی ؟

میخوام با هم مسابقه بدیم ... تا ته همین کوچه . چطوره ؟

+  دیونه شدی  سرما میخوریما  !!

-أه تو چقد بی ذوقی

+ خب باشه بابا   حاضری  ۱.. ۲ ... ۳ حرکت...

یالا دیگه تندتر  دیدی عقب افتادی !!!

- حالا میبینیم  تازه اول راه

<< سرعتم را کم میکنم  تا به من برسی . و تو از من پیشی می گیری . از پشت سر دوینت را نظاره میکنم . چه با شوق میدوی ...>>

-چی شد نفست گرفت ؟ دیگه پیر شدیا !!

<< اصلا حواسم نبود که از حرکت ایستاده ام و محو تماشای تو شدم>>

+نه کی میگه حالا نشونت میدم کی پیر شده

+چی شد  عقب موندی که . حالا کی پیر شده ؟

<<و تو با سرعت بیشتری نفس نفس زنان خود را به من  میرسانی ودستم را میگیری. و باهم به انتهای کوچه میرسیم >>

- وای خدا نفسم دیگه در نمیاد  ولی خیلی خوب بود مگه نه ؟

+آره خیلی خوب بود ولی نیگا به ریختمون بنداز انگار با لباس پریدیم تو استخر

+ با یه نوشیدنی داغ چطوری  به حساب تو

- چرا به حساب من ؟

+ اخه تو آخر شدی

- کی گفته  ؟ ما که با هم رسیدیم !

+مثل همیشه تو همش جر میزنی . باشه ایندفعه هم به حساب من

-هورراااااااا  

+بیا کاپشن منو بپوش حساب خیس شدی  میترسم مریض شی ."""

----------------

انگار باران خیال بند آمدن ندارد

چقدر از خانه دور شده ام

آسمان  تو هم یادت هست آن روز ها را ... ؟

ممنون که همراهم بودی

باران  با  من مسابقه می دهی ؟

از همینجا تا در خانه  ... ۱...۲....۳ 

.....

نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 12:11 بعد از ظهر |لینک ثابت
موضوع : دل نوشته | به قلم : رک



پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 :: 2:25 قبل از ظهر :: به قلم : رک

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.


فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.


و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.

من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند! او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی. تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.


و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.


وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.


و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.


و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.


مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.


 

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت:
 


 

خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ساعت 2:25 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : داستان | به قلم : رک



جمعه یازدهم بهمن 1387 :: 3:20 قبل از ظهر :: به قلم : رک

i believe...

believe

 


i believe those i fell & understand
those are coming from my bottom of heart and far away from my mind
here are some of my beliefs

I Believe…
> That just because two people argue,
> It doesn’t mean they don’t love each other.
> And just because they don’t argue,
> It doesn’t mean they do love each other.
>
> I Believe…
> That we don’t have to change friends if
> we understand that friends change.
>
> I Believe…
> That no matter how good a friend is, they’re going to hurt
> you every once in a while and you must forgive them for that..
>
> I Believe…
> That true friendship continues to grow, even over
> the longest distance. Same goes for true love.
>
> I Believe…
> That you can do something in an instant
> that will give you heartache for life.
>
> I Believe…
> That it’ s taking me a long time
> to become the person I want to be.
>
> I Believe…
> That you should always leave loved ones with
> loving words. It may be the last time you see them.
>
> I Believe…
> that you can keep going long after you think you can’t.
>
> I Believe…
> That we are responsible for what
> we do, no matter how we feel.
>
> I Believe…
> that either you control your attitude or it controls you.
>
> I Believe…
> That heroes are the people who do what has to be done
> when it needs to be done, regardless of the consequences.
>
> I Believe…
> that money is a lousy way of keeping score.
>
> I Believe…
> That my best friend and I, can do anything, or nothing and have the best time.
>
> I Believe…
> That sometimes the people you expect to kick you
> when you’re down, will be the ones to help you get back up.
>
> I Believe…
> That sometimes when I’m angry I have the right to be angry,
> But that doesn’t give me the right to be cruel.
>
> I Believe…
> That maturity has more to do with what types of experiences you’ve had
> And what you’ve learned from them and less to do
> with how many birthdays you’ve celebrated.
>
> I Believe…
> That it isn’t always enough, to be forgiven by others.
> Sometimes, you have to learn to forgive yourself.
>
> I Believe…
> That no matter how bad your heart is broken the world doesn’t stop for your grief.
>
> I Believe…
> That our background and circumstances may have influenced who we are,
> But, we are responsible for who we become.
>
> I Believe…
> That you shouldn’t be so eager to find
> out a secret. It could change your life forever.
>
> I Believe…
> Two people can look at the exact same
> thing and see something totally different.
>
> I Believe…
> That your life can be changed in a matter of
> hours by people who don’t even know you.
>
> I Believe…
> That even when you think you have no more to give, when
> a friend cries out to you - you will find the strength to help.
>
> I Believe…
> That credentials on the wall do not make you a decent human being.
>
> I Believe…
> That the people you care about most in life are taken from you too soon.
>
> I Believe…
> That you should send this to all of the people that you believe in , I just did.
>
> ‘The happiest of people don’t necessarily have the best of everything;
> They just make the most of everything

نوشته شده در تاریخ جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 3:20 قبل از ظهر |لینک ثابت
موضوع : عمومی | به قلم : رک




www.razit4u.blogfa.com